خرید بک لینک

چهــــــــــــــار سال گذشت

چهار سالی که به زبون 4 ساله و ب دل 40 سال

پرکشیدنت داغی به دلم نشوند که هنوز دارم میسوزم

مامان مهربونم جات خیلی خالیه

اونقدر که هر روز و هر ثانیه آه از نهادم بلند میشه

دیشب برات خیرات کردم

لحظه خیرات حس خوبی بود ...

نمی دونم چرا اما حس میکردم جدایی مون تموم شده

اما وقتی از مسجد تنها داشتم برمیگشتم خونه

انگار باز ضربه کاری همیشگی تنم رو لرزوند

تو نیستی و تو نخواهی اومد

چقـــــــــــــدر سخته باور نبودنت و بالاتر از اون باور برنگشتنت

ته دلم آشوبه ... ترس از نبودن تو

ترس از برنگشتن تو ... انگار دریا دریا هم که اشک بریزم

بــــــــــــاز تو برنخواهی گشت

برچسب: نویسنده: الینا حکیمی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 14:32

صفحه بندی