یه روزایی هست وقتایی هست
که هیچکس جز مامانت آرومت نمیکنه
یه روزایی هست که وقتی خودت دست روی دستت میکشی
یاد دستای مهربون مامانت میافتی
یه وقتایی هست قلبت تو سینه جاش تنگ میشه
اینطور موقعا یعنی وجود یکی توی زندگیت لازمه
حالا این لازم رو اگر نداشته باشی
میشکنی
به وسعت دریا میشکی
چقدر سخته نبودنت
چقدر سخته هضم هرگز ندیدنت
این روزا کم آوردم ... دلم دستای مهربونت رو بغلت رو ...نوازشت رو میخواد
چطور پر کنم جای خالیتو
این روزا حتی آرش هم زیاد ازت یاد میکنه
آخه دلتنگت شدیم
آخه جای خالیت توی زندگیمون خیلی حس میشه
چقدر به حمایتت به راهنماییهات و به بودنت نیاز دارم
چقدر دلم میخواست بودی و بغلت میکردم
آروم میشدم
اما نیستی
این نبودن خیلی گزنده اس خیلی آزارم میده
مامان خوبم کمکمون کن ... کمکمون کن بتونیم از ناهمواریهای زندگیمون رد بشیم
مامان کمت دارم ... اینقدر که گاهی بی اختیار اشک میریزم
دلم هواتو داره
دلی که همیشه نگران شکستنش بودی حالا با نبودنت شکسته کاش بودی
قربون خال دستت
قربون شرم و حیات
قربون ....
راستی .... مگه هنوزم میشه قربون صدقهات رفت
برچسب:
نویسنده: الینا حکیمی