چهارمین سالگردت رفتم نون خامه ای همونی که دوست داری تو مسجد پخش کردم
بین دو تا اذان
منتظر سبک شدن بودم
دوست داشتم حس سنگینی نبودنت از بین بره
وقتی برگشتم خونه انگار یه کوه رو با خودم میکشیدم
آرش گفت چته
گفتم هیچی
هی گیر داد بغض داشتم
نمیخواستم حرف بزنم نمیخواستم بشکنم
اما با گیرهاش شکستم
گفتم مامان دیگه بر نمیگرده
مامان دیگه بر نمیگرده
چقدر سخت بود شکستن بعد از چهــــــــــــــــــــار سال که انگار 40 سال بود
چقدر سخت بود باور نیومدنت
از اون به بعد هر وقت میرم سر خاکت
این جمله کذایی رو با خودم تکرار میکنم
مامان دیگه بر نمیگرده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا که مرور میکنم
میگم یعنی واقعاً ته دلم منتظر برگشتنت بودم!!!!
همین الآنم منتظر اومدنتم
این یک واقعیته
برچسب:
نویسنده: الینا حکیمی